حسام الدین نبیره يکی از عرفای قرن هشتم است که از او اشعار پراکنده‌ای به جای مانده است من اولين بار با نام او هنگامی که کتاب مجالس عارفان را آمادۀ نشر می‌کردم آشنا شدم در برگ [129 ب] نسخۀ 1300 کتابخانه قونیه که مجالس عارفان را در خود جای داده بود به قطعه‌ای برخوردم که خواندن آن برای من خيلی لذت‌بخش بود: 
در مسجدِ اصحابِ سمرقند، شیخ حسام الدین نبیره رحمة الله علیه تذکیر می‌گفتند در اثناء کلمات این بیت فرمودند:
شبی تاریک و بادی تند و من مست 
قدح از دست من افتاد و نشکست
مرا دربان خلوت خانۀ یار 
کمندی در میان افکند و بر بست
سر زنجیر جنبانید و آنگه 
دلم را با سر زنجیر پیوست
ندا در داد کاندر هر دو گیتی 
مرین زنجیر را دیوانه‌ای هست
اطلاعات زيادی از خواجه حسام الدين نبيره در دست نداريم آنچه من توانستم در مورد او بيابم اينکه وی فرزند فخر الدین حسینی سجزی است و چون نبیرۀ خواجه معین الدین چشتی بود به حسام‌الدين نبيره مشهور شده بود از او به خواجه حسام الدين سوخته نيز ياد می‌کنند خواجه معين الدين خُرد فرزند وی بود با خواجه نظام الدين اولياء صحبت داشت و سرانجام به شهادت رسيده است. و قبر او در قصبه سانبهر سمت مغرب بر سر راه اجمير افتاده است‏. 
محدث دهلوی او را چنين توصيف می‌کند: «سوخته آتش محبّت و دوخته ناوك مودّت بود» (أخبار الأخيار: ص 223-224) 
و الله ديه چشتی از او چنين ياد می‌کند: «پسر خواجه فخر الدین، خواجه حسام‏ الدین‏ سوخته نام داشت كه نبیره خواجه باشد. پیر صاحب كرامت و بزرگ روزگار بود. با روح جد بزرگوار خود نسبت تمام داشت و پیش از ارادت ریاضت و مجاهده از حد گذرانیده بود. با حضرت سلطان المشایخ شیخ نظام الدین اولیا قدس الله سره العزیز صحبت داشت و قبر شریف او در قصبه سانبهر سمت مغرب است‏. (خواجگان چشت: ص 138) 
وی اهل تذکير بود و گو اينکه بيشتر اشعار خود را در ميان همين مجالس می‌خواند. تعداد اشعار که از او به جای مانده درستی مشخص نيست اما علاوه بر قطعۀ بالا حدود دوازده بيت از اشعار او نيز در ضميمه شمارۀ چهار آينۀ ميراث در سال 84 در مجموعه‌ای با عنوان جُنگ بياض ص31-32 به چاپ رسيده است که تصوير آن ذيل همين يادداشت می‌آيد و آغاز آن چنين است: 
مستم امروز مرا سوی خرابات بريد 
يک قدح می بمن آريد و مناجات بريد 
و سرانجام بايد بگويم امير حسن سجزی دهلوی که خود او را ديده بود حسام الدين نبيره را چنين توصيف می‎‌کند: 
مردى بود در غزنین، او را مولانا حسام الدین نبیره‏ گفتندى، نبيرۀ‏ شیخ شمس العارفین بود، رحمة الله علیه. او مرید خواجه اجل سرزى، قدس الله سره المبارك. روزى این مولانا حسام الدین و یك مرد دیگر در پیش خواجه اجل ایستاده بودند، خواجه در ایشان دید و در آسمان نگریست و باز در ایشان دید، بر لفظ مبارك راند كه این ساعت بر قامت یكى از شما دو تن خلعت شهادت دوختند. چون هر دو از پیش خواجه بیرون آمدند با همدگر مى‏گفتند: كه داند كه از میان ما دو تن این سعادت كه را هست؟ 
این مولانا حسام الدین مذكِّر بود و در آن چندگاه روزى تذكیر كرده بود و از منبر فرود آمده بود، خلقى گرد آمدند و دست‏ مى‏بوسیدند، یكى از آن میان كاردى بكشید، مولانا را شهید كرد. در آنچه در خانه مى‏بردند رمقى مانده بود، یكى را جانب آن یار فرستاد و گفت: آن خلعت مرا رسید. (فواید الفؤاد: ص 270)